بازهم من و کاغذی که عمرش به اندازه تمام ساعات غلظت ماست ،گاهی اوقات با خود فکر میکنی و یقین داری به هدفت ، به همه آنچه که می خواهی ، تلاش میکنی اما چرا ؟ در این مرحله از زندگی هستم که با خود می گویم چرا ؟!! چرایی به بلندای تمام فکرایم در ذهنم شروع به گردیدن میکند و عنان رفتار را از خود گرفته فرا خود را می میراند . همه چیز واضح است فروید خود را شکافت تا نهاد را به فرا خود برساند اما چرا ؟!! این چرا جزء کدام دسته می تواند باشد غریزه یا یادگیریِ آن بخشِ کهنه ژنده و پوسیده که دستم را گرفت و روزی از روز ها به خانه اش برد . خانه اش عجیب بود فرش های زندگی برهنه و لخته لخته زیر میز مطالعه اش بود ، دفتری باز همانند پنجره ای که آفتاب را در دلش راه داده بود نظرم را به خودش کشاند چنان محو شدم که توهم شیرین از دل فرهاد گریخت تصویر من ؟ نه آن خود من بودم واضح تر از تمام خنده های احمقانه ای که میزنم بود اما چرا ؟ عکس من روی دفتر درخشان تلالوگران روی میز آن هم روی فرشِ لخته لخته و برهنه چه میکرد.این منم که به خانه خود آمده ام ؟! آیا من قبلا اینجا بوده ام ؟! اما اینجا غریبانه تر از آن است که خانه ی من باشد چقدر احمقانه اصلا با خود چه میگویم من خانه خود را نمی شناسم ؟ آن روز عجیب بود فقط همین ، اما چرا عجیب بود ؟! چرا ؟ من کجایم ؟ بویی من را به پیش خودش پرت آورد و وقتی که چرت میزدم مرا با خودش برد این بار اندکی آشنا بودم اما غربت بارش خود را تمام نمی کرد خلاء بود خلاء ای که روشنی از تاریکی اش جلو زده بود آینه ای این بار همانند دفتری که پنجره دلت را باز میکند باز شد ،آینه باز شد ؟ و من از آن بیرون آمدم جسم داشتم . خودم را دیدم خودم را حس میکردم بوی خودم می آمد آن که مرا هنگام چرت پرت کرد بوی خودم بود آن رایحه خلاء را از بین برد آینه بسته شد من هم رفتم این من نه آن من مگر چند من داریم این کابوس چرا رهایم نمیکند ؟ من بویی حس کردم که غریب بود و از خودم نشات گرفته بود اما چرا ؟! چرا ؟ آن فرش های برهنه و لخته لخته چرا دفتر زندگی ای را از بر بود که نورانی تر از همه آن ها خودم بودم و در عین حال برای خودم غریب بود این چه رسم مهمان نوازی است که به جا می آورد اصلاً کجا بودیم خود را کشت چشم هایش را کند تا خود جلوی فراخود را نگیرد اما چرا ؟ چرا باید کاری انجام دهیم فقط برای اینکه دفتر کارهایمان تهی نباشد ؟ از تهی بیزارم پس باید کار انجام شود در همان حال غریب وارِ گذشته بودم که حقیقت آمد آن حقیقت آمد تا آمد چشمایش را دگر پس گرفته بود خود زنده است ، می گویند از دروغ متنفر است اما گهگاهی تفننی حقیقت را می پوشاند آیا من از آینه آمدم تا بگویم که چرا ؟ پاسخگو باشم ؟ بوی غریبی که خلاء را در روشنی اش کشت برای این بود که حقیقت را نهان کند ؟ و من هم جزء ای از آن حقیقت نهانم که جوابش احتمالاً همان جواب چرای عکس من روی پرت گاه ایستاده ی من بود که می خواست بر روی فرش لخته لخته خود شیرجه رود و مرا به آن بشناساند اما نتوانست غریبم هم چنان چون او چشم هایش را کند حدقه اش را بر فابریک گوشش کوبید تا فرا خود را زنده کند اما نشد ، حقیقت پنهان شد فرا خود مرا راند من اکنون فقط یک راه دارم و آن نهاد وجودم است آسایش را یافتم و نهاد زندگی کوشید تا غریزه را بر یادگیری تجلی بخشد اما واقعا نتوانست چون من بر بستر ریشه مانند آن فرش افتاده بودم و جان می دادم ...
برچسب: چرا رفتی همایون شجریان,چرا رفتی,چراغ قوه,
نویسنده: سجاد حسینیان
تاريخ: يکشنبه
28 آذر
1395 ساعت: 15:06