خرید بک لینک
میان فهم و ادب دیواری است که نمی شکند...
در پستوی پشتی اتاق زیر خانه نامه ای یافتم خطی بچگانه که درست است مال کودکی ام بود و در آن این چنین نوشته بود : بابا آب داد بابا نان داد ولی بقیه داستان چه ؟
در کودکی ام به دنبال بقیه داستان کتاب فارسی ام میگشتم به راستی بقیه داستان گیتی چه بود ؟
امروز جوابی که برای خود یافتم و کم یا بیش آرامم میکند خود زندگی و عریان باد لطیفی که بر زمان عمر ما میکشد در اساس ما در طول زندگی فکر میکنیم که در زندگی چکاری داریم ؟ ما از نفس اکسیژن استفاده می کنیم میپرسیم چرا استفاده می کنیم ؛ ما در خود زندگی دروغ می گوییم و سپس میپرسیم چرا زندگی به ما راست نمی گوید ؟
ما حقیقت را نمی خواهیم برای آن نمی پرسیم که به جواب برسیم ما سپر می خواهیم که جواب ندهیم و سپری نرم تر از زندگی نیست که بر آن بتازیم
همان هنگام که از کودکی به جلو هدایت می شدم دنبال نقشه ی خودم بر روی اطلس میگشتم و از آن سر در نمی آوردم با خود گفتم که باید یاد بگیرم آن گاه خواهم فهمید شروع به خواندن نقشه های اطلس کردم عمری که از من سپری شد و مهران در دنبال جزیره ای به دنبال خودش می گشت..
آن هنگام که فهمیدم بسیار کوچک تر از آن هستیم که بر کیهان احاطه بر داریم تا بتوانم مختصات خود را پیدا کنم رهسپار ریاضی شدم ریاضیات پر از نشاط است ریاضیات تجلی امیدواری است آن گاه غرق شدم در بستر اعداد مهران کجاست ؟ مهران وسط اقیانوسی تئوریک در جزیره ی اعداد است
ریاضی با تمام امیدواری که میدهد با منطقش تو را می سوزاند همان مادر مهربان مرگ در گفتار هدایت؛ریاضی آرام آرام به من فهماند که حداقل فعلا با آن نمی توانم مختصات خودم را بیرون از کیهان جستجو کنم حیران شدم و سرگردان زیرا خواسته ی من هر لحظه دور و دور تر میشد
مهران کجاست ؟ مهران در جزیره سست سرگردانی در وسط اقیانوسی است...
مهران آرام تر و آرام تر شد اما هنوز جوابی در آستین نداشت ناگریز شدم مدتی گذشت که در همان جزیره خواندم
پیر مغان حکایت معقول می کند
معذورم ار محال تو باور نمی گنم
آن هنگام فهمیدم که شاید پرسش از اساس غلط است با خود که میگشتم اصلا پرسشی در کار نبود من در گذر فهمیدن پاسخ پرسش را خط خطی کردم و سرانجام آن را فراموش کرده بودم
در هنگام سرگردانی خود را در ادبیات غرق کردم تا شاید پرسش را پیدا کنم گفتار زمان را در کتاب ها یافتم
غرق آن شدم البته آن زمان امان خود را با مفاهیم نبریدم و فقط می خواندم تا جرقه ی پرسش را ببینم
مهران کجاست ؟ مهران در اقیانوس پرید
به راستی پریده بودم زمان حاکمیت را به من آموخت و شروع به شنا کردن کردم در جزیره که رسیدم این بار مفاهیم را شکافتم بار ها غرق شدم و نجاتی یافتم و سرانجام برای پیدا کردن پرسشم به زیر دریایی فلسفه رسیدم افلاطون به نظرم عاقل می آمد اما دائمآ خواسته ی خود را پنهان می کرد انگار برای آن فیلسوف شده بود که دیگران منظورش را نفهمند شاید هم باید بر سر واژه عاقل تجدید نظر کرد از آن بگذریم هگل من را به جزیره اش برد بی آنکه لحظه ای در آن بمانم از آن گریختم زیرا همه جا بوی مطلق بودن میداد و من دنبال پرسشم بودم شوپنهاور مانند اساطیر پرسش را به من نداد اما جرقه را چرا؛ من در هیوم اسکان یافتم آنجا جنگجو شدم شمشیرم را نیچه تیز کرد از آن جا که بیرون آمدم دیگر نه سوال داشتم و نه جوابی
من مسلح بودم؛ مهران کجاست ؟ در آسمان
زمانی طولانی که گذشت و من جنگجو تر میشدم تا

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت...چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت...روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
با خواندن آن به فکر فرو رفتم که چرا حسرتی ندارم ؟ چرا حرص آینده و گذشته ندارم ؟ من پیام خیام را وارونه گرفتم اما این به کارم می آمد
در علم غرق شدم تا بتوانم شمشیر خود را با منطق فرو کنم ریاضی تورا با منطق میکشد با منطق میبلعد ولی منطق را بهتر از فلسفه به تو یاد میدهد هرچند که من از منطق متنفرم اما منطق هست که سرانجام تو را میبلعد پس باید از آن بر شد
سرانجام جواب را در گیسوان آویزان بر چهره ی مردی بریتانیایی یافتم داروین به من یاد داد زندگی چیست و چرا اصلا سوال میپرسیدم
نیچه بیخودی فریاد میزد هیوم در رویا زندگی میکرد افلاطون و ارسطو را اپیکور یک تنه له میکرد
و من آموختم که کجا هستم من در زندگی هستم من محصول خودم هستم و کیهان محصول تکامل خود است
تکاملی که با کمان ستاره ای هم به من وصل نمیشود
آن زمان فهمیدم که جزیره ی هگل بوی منطق بیشتری میداد
مهران کجاست ؟ مهران خود را در دیگری یافت مهران زندگی را در مغز دیگری یافت هگل را نمی گویم
در بند بودن کشنده ی انسان است باید باد بود در بند عقیده
من در بند تو خود را یافتم زندگی را یافتم
کشنده ترین ساعات زمانی بود که فهمیدم این همه پیچیدگی مرا از زیبایی ها دور کرده است زمانی را یافتم که خودم هم انکار میشدم
کاش هیچوقت نقشه ی جغرافیا به دست نمی گرفتم...

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:42

صفحه بندی