نزدیک دو ماه گذشت و اکنون کم حرف تر شده ام اندکی کم نق تر؛ اندک اندک مرا کشتند له شدم همان که انتظارش را داشتم تنها شدم در پس نگاه کسی ندوختم چون کنایه را در آن می دیدم
اکنون که فکر میکنم تصمیم درستی گرفتم درست بود ولی طولانی و دردناک است؛ استقامت سوغات تمام زندگانی من بوده است و من خبره این جنگ شده ام آدمی را تاب کرامت نیست
جوانه زدم اندک اندک تا ثابت شود کسی که یک بار توانسته بار دیگر هم می تواند پیروز شود
گویا دردی عمیق که همیشه همراهم بوده کم شده بود می خواستم عادی باشم خوشحال شوم و شد ولی نشد نمیدانم شد یا نشد
میخواستم یک بار هم شده انکار شوم نه دیده که شد زیاد شد گویا استقامت بود که مرا سر پا نگه داشته بود میخواستم اجازه دهم مقایسه شوم که شدم
برای مدتی بسی طولانی همه چیز عادی بود اینقدر عادی و دوست داشتنی که فراموش کردم که هنوز آماده عادی بودن نیستم
هیچکس نمیداند مجبور بودم فدا کنم و هرکس این نوشته میخواند هم هنوز نمیداند شاید شاملو میدانست که گفت می خواهم آب شوم در گستره افق
من در افق سرگردان خود را دوباره یافتم و جوانه زدم و دوباره بزرگ می شوم این هنگام کم حرفم برای یک تردید بزرگ است ؛ کاش همه همه را متقاعد می کردند کاش منطق بی آن که باشد ما را قانع می کرد نه اینکه باشد و فقط باشد کاش زود تر همه چیز ها دیده تر میشد البته شاید دیده شده است و من ندیدم این را زمانی فهمیدم که اتفاقی این شعر شاملو مرا کشت...
لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد…
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه یک نگاه حتی ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی…
شاید هم اشتباه میترسم شاید هم اصلا نباید بترسم اما من از آن شایدی میترسم که شاید حق با من باشد
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینیان
تاريخ: شنبه
4 آذر
1396 ساعت: 16:42