وقتى بخواهى بمانى،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد
خالى اش مى کنى و باز هم می مانى ...
می مانى و وقتى بخواهى بمانى
نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنتسنگ که خرد شود هنوز سنگ است اما ضعیف تر ؛ سنگی که باران را تجربه کند دیگر توان سنگ بودن ندارد
روزگازی عجیب در پهنه زندگی سنگ بودم سنگی که ربات ها هم آن چنان سنگ نبودند اصلا ربات ها که سنگ نیستند.. سنگ بودن دلیل می خواهد وقتی سنگ می شوی برای همه کار هایت دلیل داری حتی برای دیوانه بازی هایت؛ جایی از کار میلنگید و سرانجام خرد شدم دیگر سنگ نبودم یا حداقل سنگ تر نبودم
در لحظه هایی از زندگی مهم نیست تلفات کار هایت چیست فقط می خواهی که باشی حتی اگر به از دست دادن همه آن چیز هایی که برایت سنگ ساخته بودن ختم شود زمانی متوجه شدم که اعتبار بالاخره بی اعتبار می شود و چیزی که همیشه با تو همراه است تجربه است و من میخواستم چیزی که برای بار اول و فکر کنم تنها بار زندگی ام تجربه می کردم را رها نکنم و آن عشق بود تصور دیگری از عشق داشتم تصورم از عشق آن چیزی نبود که در هالیوود موج می زند وقتی که سنگ بودم اپیکور برایم عشق را تعریف کرد عشق از نظرم یک چیز اضافه در بستر فرگشت انسان بود ولی اکنون می دانم که عشق خود فرگشت است
دیگر خیلی کم در نوشته هایم آرایه موج می زند زیرا برای نوشتن از عشق آرایه لازم نیست خودش زیببنده ترین است
ولی امروز که این را می نویسم حفره ای به بزرگی کیهان دارم
یک حفره به بزرگی نتوانستن شاید برای انجام دادن فقط باید سنگ بود نه این طور نیست من دیگر سنگ نیستم
ولی ترحم نمی خواهم روزگاری با دلیل زندگی کردم و سپس با بی دلیل های یک نفر قهقهه می زدم الان با دلیل دوباره از دستش می دهم چون من با دلیل هایم دوست داشته می شوم حس رهایی افسانه ای است که سال های طولانی موعود خواستن هایم شد اما اکنون فقط یک افسانه است
این طبیعت زندگی است که طبیعی دیده نمی شود
هیچ وقت در زندگی ام گله کردن را یاد نگرفتم نق نزدم حسرت نداشتم اما امروز گله دارم در ذهنم نق میزنم و یک حسرت دارم کلمه ای که قبل از این فقط در سریالی شنیده بودم این هنگام تمام ذهنم را میجود و من جهیده از ذهنم بیرون می شوم که حجم حسرت در آن جا شود اما می دانم باید چه کنم مهران می داند باید چه کند ارفاقی برایم در کار نبوده است..
از تو ممنونم برای تمام ساعتی که بودی و گله دارم گله ندارم ؟ نمی دانم
گاهی اوقات می خواهی میان همه آن دلیل هایی که یک بار از دست دادی یک چیز را بی دلیل داشته باشی
یک چیزی که دلیل برای بی دلیل بودنش بسازی یک چیز که دلیل زندگی را برایش بسازی یک چیزی که زندگی را حول آن بسازی یک بودن بی دلیل..
پ.ن : شعر ابتدا هم که می دانید از فروغ است
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینیان
تاريخ: سه
شنبه
6 مهر
1395 ساعت: 18:32