کهنگی میدهد پاییز حرمت تمام خاطرات و افسوس هایی هست که گاه تازه و کهنه یادآوری آن شیرین است
سوزش دردناک نیست بارانش حس پاکی هشت سالگی را فریاد میزند
درختان بی آن که تجملی داشته باشند با عریانی خود دلبری میکنند و نمی دانم چرا من عاشق بارانم نمیدانم چرا
انگار آسمان صادقانه در کنارت زار میزند و تو بدون نشانی،ردی می توانی گریه کنی
پاییز عصیان بغض تابستان است
"است" چه فعل دوری است عه باز هم است
پاییز مخالف "است" است ؛ بودن های قشنگی که مخالف زندگی کردن ما در زمان حال است
پاییز؛ تجلی بودن ها عاشق بودن موفق بودن یک هدیه یک زندگی که دیگر نیست
تازگی علف ها از باران نماد "است" در دوران حکمرانی بود هاست
است یعنی الآن یعنی ادامه ی زندگی یعنی دیگر آن بود ها زنده نمی شوند
ادامه ی جاده ای که بازگشت ندارد و فهم همین کلمه پاییز را زیبا می کند، پاییز یادگاری است که نه در حافظه
جا دارد و نه از بین می رود و نه نگران ثبت شدنش هستیم و بی مزد تکرار می شود
پاییز فهم آسمان از درد زمینی هاست
این بار که در خانه نشستی و باران میبارد دیگر در خانه نمان
برچسب:
نویسنده: سجاد حسینیان