خرید بک لینک
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد

شک در خود بر ندارید قرار نیست بوف کور به نگارش در آورم

وقتی چیزی را می خواهی و همه ی خود را وقف آن میکنی و آن را به دست نمی آوری همه فقط فدا شده ها را می بینند و مهر شکست بر طالعت چنگ می اندازد

اما من خود میدانم که ثمره ی این از دست دادن ها تو بودی زیبای من

من عشق را آموختم من اسیر کمند نظر شدم گویی دیگر کمندی در حصار خویشتن نبود

چون تو بودی هر چیزی که تورا در خاطرم میاورد سرانجامش بغضی یادی و این غمی ست که کسی هیچوقت ندیده است

من تو را دارم و نمیدانم تو مرا داری یا نه کاش داشته باشی

فردا آغاز جنگی جدید است نه برای به دست آوردن تو؛ بلکه برای ساختن خودم

زندگی برای من ساعاتی را رقم زد که فهمیدم نمی شود به راحتی همه میز را خالی کرد

روزی شاید تو را ببینم روزی شاید دوباره فرصتی باشد

آن روز آن قدر غرق می شوم که مهران حل شود و ما زاده شویم

اما اکنون عشقی در سینه ام هستی که نه توان دفاع در صلاح را دارم و نه می توانم انکارش کنم

کاش اکنون چراغی داشتم غول بود و تو را آرزو میکردم

ولی نیست

منم و تنها منم یک ...

برچسب: نویسنده: سجاد حسینیان تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 18:32

صفحه بندی